تبليغاتX
๑ ۞ ๑ محــشر ๑ ۞ ๑ - 28- نمایشگاه نخاشی

املوز من و بابا لفتیم نمایشگاه نخاشیه خاله صهبا...می دونین نمایشگاه یهنی چه...؟ یهنی اینکه همسایه ی آدم نخاشیاشو بزنه به دیوال یه اتاخ گونده تا آدما ببینن و خوششون بیاد...! من هل چی به تابلو ها نیگا میکلدم نمیفهمیدم خاله صهبا چی کشیده...ولی بقیه میگوفتن "پست مدلن" کشیده... من نمیدونم چلا خاله صهبا به جای پست مدلن،خونه و دلخت و کوه نکشیده بود...تازه خیلی هم خوگشل تل میشد!

یه عالمه آدم اومده بودن نمایشگاه و داشتن پست ملدن ها لو نیگا میکلدن...خاله صهبا داشت با یکی از دوستاش که اونم نخاش بود صوحبت میکلد...اسمش "خاله یاسبن" بود...بهد خاله صهبا دست منو گلفت و به خاله یاسبن گوفت: این محشل همون علوسکه که تعلیفشو میکلدم...همسایه پایینیمونه...! بهد خاله یاسبن لپمو کشیدو گوفت: چطولی محشل نینی...؟ منم گوفتم: بی زحمت ، نینی شو بذال اولش !!!

چند تا خانوم یه گوشه دول بابا حلقه زده بودند و بابا داشت واسشون سخنلانی میکلد...میگوفت: این تابلویی که مشاهده میفلمایین تو سبک "کوبیسم" کال شوده...سبکی که بهد از انقلاب کبیل فلانسه پایه گذالی شود با حمله اسکندل به ایلان باستان آوولده شود و هنوز که هنوزه مهجول مونده...! بهد عمو مانی یه دفه مثل عجل مهلق از لا لسید...زد تو کمل بابا و گوفت: میبینم که دالی تک خولی میکونی...! بهد بابا عمو مانی لو هل داد یه گوشه گوفت: عجب اسبی هستی تو...دو ساعت بود داشتم لو مخشون کال میکلدم...!!!

شیلا هم با بابا و مامان و خاله اش و کامی اومده بود...کامی یه دسته گل خیلی گونده تو دستش بود که خودش از پشتش پیدا نبود...کامی میگوفت:من هنوز مهتقدم که خاله صهبا باید با من علوسی کنه...!!! شیلا هم مانتوی نوشو پوشیده بود و به جای اینکه تابلو هالو نیگا کنه هی پسلا لو دید میزد و زیل زیلکی میخندید...!

آخل شب ، یه آقایی هی از بولند گوی نمایشگاه می گوفت که: بازدید کنندگان محتلم ، وخت بازدید از نمایشگاه به اتمام لسیده...لطفا" سالن نمایشگاه لا تلک کنید...! بهد بابا داشت با دو تا خانوم صحبت میکلد که خانوما خودافظی کلدن و لفتن...بهد بابا داد زد: تموم شده که تموم شده...حالا چلا جمهیت لو متفلق میکونی...!!!

+ نوشته شده دل  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 22:49  توسط محشر باستانی  |