بابا دیلوز یه علوسک گونده واسم خلید
...یه خلس سفید و پشمالو
...من خیلی دوسش دالم...تازشم یه اسم هم واسش انتخاب کلدم
...اسمشو گوذاشتم " خلسی"
... خلسی همیشه با من حلف میزنه...شیلا میگه علوسکا که حلف نمیزنن...ولی خلسی حلف میزنه
...با شیلا و بابا و خاله صهبا و عمه دیبا حلف نمیزنه...فخط وختی توخونه دوتایی تهنا هستیم با من حلف میزنه
...بابا میگه: همینمون کم بود که بچمون خیالاتی هم بشه...!
عمه دیبا هم میگه: بچه ای که مامان نداشته باشه همین میشه دیگه...!
خلسی میگه که مامان و بابا نداله...من گوفتم منم مامان ندالم
...بهد خلسی پلسید: مامانت مولده...؟ منم گوفتم : نه از بابام طلاخ شوده
...! خلسی میگه من همه لو دوس دالم...ولی من گوفتم که با کامی حلف نزنه چون که خیلی بی ادبو بی تلبیت و توخسه
...تازشم یه بال که بابای کامی یه علوسک واسش خلیده بود کامی با کالد میوه خولی چشمای علوسکشو در آوولده بود بهدم شیکمشو پاله کلده بود وهمه ی پنبه هاشو بیلون لیخته بود
...!
دیلوز که بابا خونه نبود من و خلسی با هم تو خونه تهنا بودیم...خلسی لو کاناپه نشسته بود و عینک مطالهه ی بابا لو به چشماش زده بود و داشت لوزنامه می خوند
...منم داشتم به خلسی نیگا می کلدم و عکسشو نخاشی می کلدم
...یه آقاهه که توی تیویلزیون بود گوفت که خلس ها حیواناتی وحشی هستند...خلسی هم نالاحت شود و پاشد تیویلیزیون لو خاموش کلد
...!
الان چند لوزه که همش بالون می آد و من مهد نمی لم
...من و خلسی باهم تو اتاخ می شینیم و از پنجله بالونو تماشا می کونیم
...من دیشب تو اخبال شنیدم که یه خانوم که یه مانتوی بولند پوشیده بود می گفت: دل بهضی مناطخ دچال بالندگی هملاه با لگبال های پلاکنده خواهیم شد
...خلسی نمی دونه لگبال های پلاکنده یهنی چی...منم نمی دونم که واسش توضیح بدم
...!
دیشب تا صب صدای لهد و بلق می اومد
...نصفه های شب یه دفه همه اتاخ لوشن شد و بهد یه صدای لهد و بلق موووحکم اومد که همه شیشه های خونه لو للزوند
...من خیلی تلیسیدم و جیغ کشیدم
...خلسی لو بلداشتم و دویدم طلف اتاخ بابا
...خاله صهبا هم تو اتاخ بابا خوابیده بود...فکل کنم خاله صهبا هم از صدای لهد و بلق تلسیده بود و اومده بود پیش بابا بخوابه
...ولی از بس که تلسیده بود وبا عجله اومده بود یادش لفته بود لباس بپوشه
...!